![]() |
1- پیش خودمان چه فکر می کنیم؟
روزگاری در همین مملکت ما، هیچ خبری نبود. الان هم هیچ خبری نیست. همه چیز گل و بلبل. همه به خدمت رسانی به خلق الله مشغولند. کاسب و بازاری و نانوا و بقال و چقال و ... . سیاستمداران به سیاست بازی مشغولند، تجار، تجارتشان را می کنند و ایادی فرهنگ و ادب، به فرهنگ سازی و ادب پروری در مملکت همت گمارده اند. تنها می ماند یک مشکل بسیار کوچک که ماموران زحمتکش نیروی انتظامی، شروران خطرناک مانتو کوتاه را جمع می کنند و این طوری همین یک ذره مشکل مملکت هم به امید خدا مرتفع می شود.
2- پیش خودمان چه فکر کرده ایم؟
پرسپولیس گل می زند. همه برای شادی روی هم می پرند. این وسط دست یکی دو نفر بازیکن نما به جایی اصابت می کند. خوب این هم نوعی از شوخی است دیگر. این که حالا ما بیاییم صحنه را هی بگذاریم و به صورت های مختلف از زوایای بالا و پایین، چپ و راست، آهسته و تند آنالیز کنیم چه چیزی را حل می کند؟ آن ها که باید صحنه را ببینند، صحنه را دیده اند. خیالتان راحت.
درهمین راستا هم سلطان فرهنگ و ادب، اسطوره فوتبال دوستان وطنی، پهلوان جوانمردی، سلطان علی خان پروین هم نظر صائبی دارد و اعلام کرده اگر با این جوانان رعنا و ورزشکار، برخورد تنبیهی کنیم معتاد می شوند، قاچاقچی می شوند! احتمالا با کم کردن ده بیست میلیونی از قرارداد یک ساله ی چهارصد میلیونی این سفیران فرهنگ مملکت، این عزیزان دچار تحول روحی و فکری و اعتقادی شده و از این به بعد برای تصاحب عنوان ورزشکار ادب و پهلوان سال با هم رقابت جوانمردانه ای را شروع می کنند.
ضمن اینکه این حرکات شجاعانه و منحصر به فرد، بازتاب فراوانی در رسانه های بیگانه هم داشته. چه بهتر از این؟ شما را به خدا منفی نگر نباشید و به نیمه پر لیوان هم نگاهی بیندازید.
3- پیش خودمان اصلا فکر کرده ایم؟
یاس؛ نام مستعارخواننده زیرزمینی به ظاهر بی دین و ایمانی که بدون رعایت شئونات و البته قوانین و مقررات کشور ما، به جای کلی کار خوبی که در این دیار پیدا می شود، به رپ خوانی مشغول است. دو روزی می شود ویدئوی آخرین کارش دستم رسیده. درباره بچه های مدرسه شهید رحیمی روستای درودزن شعری خوانده. بچه هایی که الان سر و صورت ندارند! خیلی کار بدی کرده این وطن فروش زیرزمینی. در این ویدئو چون گوشه ای از حقیقت را نشان داده، سیاه نمایی صورت گرفته، بنابراین نتیجه می گیریم خیلی کار زشت و نابخردانه ای کرده. ارزشش را دارد که دانلود کنید و ببینید. شاید شما هم اگر قصد چنین حرکاتی را دارید، بی خیال شوید. چیزی بیشتر نمی توانم درباره اش بنویسم.
4- پیش خودمان فکر نکنیم بهتر است...
رفته بودیم تئاتر خنده دار یا همان کمدی. دو ساعتی خندیدیم. خیلی خوب بود. چند نفر هنرمند هی بپر بپر می کردند و می خواندند و به قول خودشان حرکات موزون انجام می دادند. مردم هم شاد بودند و می خندیدند و لذت می بردند. در این بین هر چه گفتند و هر چه شنیدیم جز شوخی های اروتیک، چیز دیگری نبود. اتفاقا خیلی هم خنده داشت. جنس شوخی هایش با تمام شوخی هایی که دیده بودم فرق می کرد و این تفاوت شاید باعث موفقیت کار شده بود. به قول منتقد عزیز – مسعود فراستی- کار اصلا مقوایی نبود و شخصیت ها خیلی خوب درآمده بود و آدم با این تئاتر خیلی همزاد پنداری می کرد. جنس شوخی ها نه از جنس شوخی بزرگوارانی چون محمدخان نصرتی و شیث جان رضایی، بلکه از آن شوخی های هنرمندانه ی غیر مستقیم بود. از آنجایی که تبلیغ فرهنگ و ادب باید غیرمستقیم باشد، تا تاثیرگذاری اش بیشتر شود، همین جاست که فرق هنرمند و آدم های معمولی مشخص می شود دیگر.
5- بچه ها مواظب باشیم
چیزی برای نگرانی نیست. فقط هوا کمی بیشتر از قبل سرد شده. باقالی فروش ها هم آمده اند. پس اگر می خواهیم سرما نخوریم و به جایش باقالی بخوریم، باید همه مواظب باشیم تا در هوای سرد، مریض نشویم. دلمان که برای کسی یا چیزی نمی سوزد لااقل مواظب خودمان باشیم که! این روزها هم تمام می شود و ما باز می توانیم ادعا کنیم که با فرهنگ ترین، و هنرمندترین مردم و مملکت را داریم.
پی نوشت:
- گفت: عینکت رو بزن. گفتم: دوست دارم با چشم های خودم ببینم، حتی اگه تار باشه. گفت: شعر نگو.
- نکات دیگری هم مثل حساب و کتاب اختلاس اخیر هم بود که چون حقیر سراپاتقصیر ضرب و تقسیم بلد نیستم از خیرش گذشتم. این بابایی هم که اختلاس کرده حتما نیازمند بوده دیگر. اگر با او هم از در مهربانی وارد شویم می آورد و همه پول ها را پس می دهد. به ما چه مربوط.
- بعضی وقت ها آدم دلش می خواهد کسی به او زنگ بزند که اصلا فکرش را نمی کند. در این جور مواقع آن کس هیچ وقت پیدایش نمی شود. پس دلت را الکی خوش نکن.
- عزیزم، دوستم، دوست داشتنی، عسل؛ دوستی یک طرفه را دوست ندارم.
- این نوشته تقدیم می شود به همه ی باقالی های دنیا.
باز پائیز آمد و دلتنگیهایم شروع شد. نه مثل همیشه، بدتر از قبل. حالا این روزها با وجود کار زیاد، هر لحظهای گیر میآورد دلم، پر میشوم از دلتنگی! غمی دوست داشتنی انگار وجودم را لبریز میکند. مُدام، ریز و درشت زندگیام به یادم میآید. دلتنگشان میشوم. نه مثل همیشه، بدتر از قبل.
مهربانیهای خواهرم، دعواهای بچه گانه با برادرم، گریه، بازیهای بی دغدغه، بادبادک بازی، دوچرخه، تیله بازی، فوتبال با سنگ توی حیاط مدرسه، گریه، التهاب، عطش، انتظار، رفتن و نرسیدن، دخترک همسایه، گریه، سه تار شکسته، کلاسهای چهارشنبهی موسیقی، بیات اصفهان، گریه، سربازی، پائیز، نیمکت کهنهی پارک پربرگ کنار خانه، گریه، اتاقک کوچکم در پشت بام، کتابخانه، رادیوی شکستهی پدری، گریه، سیزده بدرهای تنهایی، درخت خرمالوی باغچه، یاس پرعطر و بوی گوشهی حیاط، گریه و چشمان تو که چون گریه های من هر لحظه در میان تمام این خوبی هاست.
آنقدر دلتنگم که تمام واژههای دوستداشتنی ذهنم را بیهیچ ترتیبی نوشتهام. دلم برای تمام اینها – بیترتیب- تنگ شده. نه مثل همیشه، بدتر از قبل. باران که ببارد همهی دلتنگیهایم را با گریه میشویم.
آی! حضرتِ مهربانی! من دلتنگم. لطفا بفهم...
راهم از کدامین جاده است که درهر گذر، تو در مسیرم هستی؟! حرفم از چیست که مُدام تو در کلامم میآیی؟! نگاهم به کجاست که هرلحظه، تو در چشمانم جا داری؟! چگونه نفسی است که در هر دم و بازدمی میآیی؟! چگونه خوابی است که همواره تو، در آن جای داری؟! دستانم چرا همیشه گرم مهربانی دستان توست؟! چه در دلم جا گذاشتهای که مدام دلتنگ نبودنت میشود؟! چه بر سر دلم آوردهای که همیشه بیتاب آغوش گرم توست؟!...
روزگار این گونه بر من می گذرد: تو همیشه هستی و این حس خوبی است...
* برای همسرم در پنجمین سالگرد به هم پیوستن و با هم بودنمان و برای ثبت در تقویم دل کودکی که حالا پنج ساله شده است.
1
در چشم بهم زدنی آمدند و رفتند! روزها و آنها. آمدند و رفتند؛ روزها که دوست داشتم لااقل در این زمان، حالا که پیدایشان شده، زودتر بروند تا طعم تلخیشان زیر زبانم نماند. آمدند و رفتند آنها که امروز دیگر نیستند و من تنهاتر و دلتنگتر از همیشه، تنها به مرور خاطرههاشان دلخوشم! تلخی روزها را می شد فراموش کرد اما آنها که رفتند، تلخیاش ماند بر زبانم، دلم، دستانم. حالا جایشان پر شده با بغضی مبهم که هی میآید و تا مرز باریدن پیش میرود، اما سرریز نمیشود.
2
خوب که فکر می کنم می بینم اینجا اگر هیچ کس هم نباشد، اگر هیچ کس برایم نماند، تو هستی. تو و قلب مهربانت هست و همین برای من کافی است تا فراموشی بگیرم تمام دقایق با تو بودن را. مهربانیات را که دوره میکنم میبینم بیشتر از هر روز، هر لحظه، قدر تو را باید دانست و به نرفتن تو و ماندنت خوشبین بود! تنها چیزی که این روزها، تلخی را از وجودم میبرد، همین است. در دلم مدام زمزمه میکنم: وقتی همه نیستند، تو که هستی!
توی تهِ ته ناامیدی، توی تاریکی محض، توی هزار و یک درد بی درمان، خبرهای یکی از یکی بدتر، رفتن ها و نیامدن ها، دوری و دیری، به تو که فکر می کنم، دلم روشن می شود. امید به دلم باز می گردد و آینده را آرام تر به انتظار می نشینم. نمی دانم این حس از کجاست، چگونه می آید و چطور دلم را تسخیر می کند.
انگار سال هاست که از هم دور افتاده ایم و این بار که می خواستم بیایم و دیدارت مرهمی باشد بر زخم های کهنه ی دلم، فاصله نگذاشت. فاصله ای که این روزها بر من خسته پیروزاست و کاری از دستان بی رمقم، برنمی آید. جز اینکه انتظار روزهای خوب را بکشم، کاری بلد نیستم.
حالا نشسته ام و به خنده ات در عکسی که تنها سهم این روزهای من از توست، خیره شده ام. همین که توی خنده هایت گم می شوم، امید می آید و بی اختیار در بندبند دلم رخنه می کند، همان موقع است که قلبم تیر می کشد و من به همین دلخوشم: کور سوی امید برای قلبی که هی تیر می کشد!
پی نوشت:
- می خواهم به جایی بروم که هیچ کس نیست، می خواهم فریاد کنم؛ فریادی به وسعت تمام بغض های مانده در سینه ام. هی تو! جایی را برایم سراغ داری؟
- دوست، رفیق، مهربون، با مرام، با معرفت، رئیس، سالار، بزرگ، همه چی تموم، رحمان، رحیم، کریم! راضی به ماندنم نشو.
- گفت عاشقم شده! خوب که فکر می کنم، گفتن این جمله فرقی برایم ندارد. من از همان روز اول هم عاشقش بودم...
توی گوشم صدای آکاردئون پیچیده. از همانها که سالهای دور، صدایش از کوچه میآمد. با اشتیاق توی کوچه میدویدم تا صدایش را بهتر بشنوم. دو تا بچه صدایش را درمیآوردند، یکیشان ساز میزد و یکی دیگر با صدای نخراشیده سلطان قلبها میخواند: سلطان قلبم تو هستی تو هستی ...
صدای آکاردئون مرا به بچگیهایم میبرد. به حیاط قدیمی خانه پدری که هزاران قصه از کودکیهایم در دلش دارد؛ باغچه پرگلش که بچههای کوچه، روزهای معلم مشتری دائمش بودند! درخت یاسی که وقتی عطرش توی حیاط میپیچید، مستمان میکرد و دست آخر، اتاقک کوچک گوشه پشت بام که سالها شنونده خوبی برای حرفهای تنهاییم بود.
و حالا خانه پدری، شکل و شمایلش عوض شده و هیچ چیز از حیاط و باغچه و اتاقک پشت بام باقی نمانده. حالا از آن سالها انگار هزاران سال فاصله گرفتهام، سالهایی که نزدیک هم بودیم و ازهم دور!
و حالا باید حسرت آن روزها را بخورم. روزهایی که توی کوچه صدای آکاردئون می آمد ...
پی نوشت:
اول- حالم خوب نیست. تلقین و تقویت روحیه هم فایدهای ندارد. به هر حال دوباره سختیها دارند از راه میرسند و من باید دست به دامن خدا شوم. خواستم بگویم شاید نوشتهام را دوست نداشته باشید، انتظار بیخودی نداشته باشید، آن موقعها که حالم خوب است چه مینویسم که حالا بنویسم؟!
دوم- اعتراف میکنم بعضی اوقات انتظار این همه مهربانی را ندارم. اما آدمهایی هستند که هر روز مهربانیشان را بیدریغ با من قسمت میکنند. همیشه از داشتن چنین دوستان عزیزی در زندگی احساس خوبی داشتهام. دوستان و همراهانی که بیمنت سخاوتمندند و به خاطر بودنشان همیشه شاکر خدا بوده و هستم.
سوم- «روزیرسان خداست». برای یادآوری چنین حقیقتی ممنون!
چهارم – برای داده و نداده ات شکر.
توی ماشین، ماهنیمهگرفته بازیگوشی میکرد. از این پنجره به آن پنجره، گاه پشت ساختمانها و درختها قایم می شد و گاه بیمنت خودش را به ما نشان میداد. ماه میرفت و میرفت تا با آسمان یکی شود، آسمان سیاهِ سیاه بود و من مُدام به این فکر میکردم نکند از پس این سیاهی، ماه دیگر بیرون نیاید! نکند پشت این گرفتگی بماند و بماند تا فرداها، تا ابد.
وقتی ماه به سیاهی مینشست، سرخ بود. انگار آتش گرفته بود و خودسوزی میکرد و میرفت. میرفت تا در آسمان گم شود. و آن لحظه بود که من جای لذت بردن از گرفتگیاش، هر لحظه از رفتنش دلتنگ و غمگینتر میشدم. میترسیدم در پس این رفتن دیگر بازگشتی نباشد. میترسیدم شبها، دیگر ماهی از پنجرهی شبهای تنهاییام پیدا نباشد، همدم شبهایبیداریم در تاریکی آسمان، دبگر ندرخشد. و این حس بد است که علاقهای در من برای دیدن لحظات ماهگرفتگی ایجاد نمیکتد.
میترسم؛ پس برای رهایی از این ترس، دورکعت نماز آیات میخوانم، قربةالی الله...
پی نوشت:
- حالا چند ساعتی گذشته و ماه، ماه زیبای آسمان من، برگشته. برگشته تا بی هیچ منتی مال من باشد.
جلوی آینه می ایستم، نگاهم بی اختیار به موهای سرم می افتد. دستی بر سرم می کشم، چند تار مویم سفید شده. از سر کنجکاوی، موهای سفید را با دقت می شمارم: یک، دو، سه... به ده که می رسم، مکثی می کنم. بی اختیار آهی بلند می کشم و ناامیدانه از کنار آینه رد می شوم. بی آن که بخواهم، غمگین می شوم. یاد کودکی هایم می افتم. مرور روزهای گذشته، روزهایی که آمدند و در چشم بهم زدنی رفتند، آزارم می دهد و من، حالا در آستانه ی گذر از بیست و نه سالگی ام. حقیقتی تلخ که راه فراری از آن نیست... .
انگار در زمان گم شده بودم و حالا که یادم افتاده، فرسنگ ها از آن روزها فاصله گرفته ام. این روزهای من، پر شده اند از همین فکرها و همین حسرت خوردن ها که لحظه ای حتی، دست از سرم برنمی دارند. کاش هیچ وقت به گذر زمان فکر نمی کردم و درهیاهوی زندگی آینه ای نبود که از ایستادن جلویش غصه بخورم! می دانم، همه تقصیرها برگردن همین آینه ها است، این آینه های نشکن!
1- دوباره همه چیز دارد به خوبی و خوشی می گذرد و تمام می شود. به قول سربازها چون می گذرد غمی نیست! از فردا-پس فردا همه چیز برمی گردد به روال گذشته و من خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم این هفته خسته کننده را پشت سر گذاشته ام. هفته ای که پیشترها مثل آن را تجربه کرده بودم ولی این بار انگار راضی نبودم این هفته اتفاق بیفتد. هیچ چیز جذابی نداشت. شب بیداری هایش، رفت و آمدن هایش، تمام لحظات کاری اش، حتی استراحت کردن هایش هم آزاردهنده بود. به هر حال خوشحالم از این که گذشت و من خیلی زود همه چیز را فراموش خواهم کرد.
2- چند شبی است که دارم «شهر خاموش» کیهان کلهر را گوش می دهم. این شاید تنها اتفاق خوب این روزهای من است. بدون پرگویی باید گفت اثری ماندگار و قابل ستایش است. پیشنهاد می کنم حتما امتحانش کنید. ارزشش را دارد.
کار کردن در محیط جدید، با شرایط جدید نه آنقدر خوب است که مرا بر سر ذوق بیاورد و نه آن قدر ملال انگیز که دوست نداشته باشمش. البته ورود من با خستگی همراه بود و دو روز اول کمی بیکاری با چاشنی سردرگمی مخلوط شد و از من معجونی ساخت که حتی هضم کردنم برای خودم هم ممکن نبود و نتیجهاش این شد که من بیش از پیش به اینجا و آیندهاش شک کنم!
به هر حال چند روزی گذشته و هر چه به جلو میرویم کم کم دارم خو میگیرم با محیط. کارها تقریبا روی روال افتاده و من دارم با تلقین به خودم، تجدید قوا میکنم: جبر زمانه است دیگر. کاری هم نمیشود کرد. خوبیاش در این است که من دارم تجربه میکنم و چیز یاد میگیرم. پذیرفتن سختیهایی که تا به حال جنسشان را تجربه نکردهام، میتواند در آیندهای نه چندان دور به دردم بخورد...
هر چه هست چند روزی است و دوباره همه چیز دوباره میافتد به ورطه تکرار و تکرار و تکرار...
خلاصه این که حال من در هیاهوی این رفتنها و آمدنها، خوردنها و خوابیدنها، بدک نیست. تو را که ببینم بهتر هم میشود. باور کن!