![]() |
باز پائیز آمد و دلتنگیهایم شروع شد. نه مثل همیشه، بدتر از قبل. حالا این روزها با وجود کار زیاد، هر لحظهای گیر میآورد دلم، پر میشوم از دلتنگی! غمی دوست داشتنی انگار وجودم را لبریز میکند. مُدام، ریز و درشت زندگیام به یادم میآید. دلتنگشان میشوم. نه مثل همیشه، بدتر از قبل.
مهربانیهای خواهرم، دعواهای بچه گانه با برادرم، گریه، بازیهای بی دغدغه، بادبادک بازی، دوچرخه، تیله بازی، فوتبال با سنگ توی حیاط مدرسه، گریه، التهاب، عطش، انتظار، رفتن و نرسیدن، دخترک همسایه، گریه، سه تار شکسته، کلاسهای چهارشنبهی موسیقی، بیات اصفهان، گریه، سربازی، پائیز، نیمکت کهنهی پارک پربرگ کنار خانه، گریه، اتاقک کوچکم در پشت بام، کتابخانه، رادیوی شکستهی پدری، گریه، سیزده بدرهای تنهایی، درخت خرمالوی باغچه، یاس پرعطر و بوی گوشهی حیاط، گریه و چشمان تو که چون گریه های من هر لحظه در میان تمام این خوبی هاست.
آنقدر دلتنگم که تمام واژههای دوستداشتنی ذهنم را بیهیچ ترتیبی نوشتهام. دلم برای تمام اینها – بیترتیب- تنگ شده. نه مثل همیشه، بدتر از قبل. باران که ببارد همهی دلتنگیهایم را با گریه میشویم.
آی! حضرتِ مهربانی! من دلتنگم. لطفا بفهم...