پائیز آمد! نه مثل همیشه...

باز پائیز آمد و دلتنگی‏هایم شروع شد. نه مثل همیشه، بدتر از قبل. حالا این روزها با وجود کار زیاد، هر لحظه‏ای گیر می‏آورد دلم، پر می‏شوم از دلتنگی! غمی دوست داشتنی انگار وجودم را لبریز می‏کند. مُدام، ریز و درشت زندگی‏ام به یادم می‏آید. دلتنگشان می‏شوم. نه مثل همیشه، بدتر از قبل.
مهربانی‏های خواهرم، دعواهای بچه گانه با برادرم، گریه، بازی‏های بی دغدغه، بادبادک بازی، دوچرخه، تیله بازی، فوتبال با سنگ توی حیاط مدرسه، گریه، التهاب، عطش، انتظار، رفتن و نرسیدن، دخترک همسایه، گریه، سه تار شکسته، کلاس‏های چهارشنبه‏ی موسیقی، بیات اصفهان، گریه، سربازی، پائیز، نیمکت کهنه‏ی پارک پربرگ کنار خانه، گریه، اتاقک کوچکم در پشت بام، کتابخانه، رادیوی شکسته‏ی پدری، گریه، سیزده بدرهای تنهایی، درخت خرمالوی باغچه، یاس پرعطر و بوی گوشه‏ی حیاط، گریه و چشمان تو که چون گریه های من هر لحظه در میان تمام این خوبی هاست.
آنقدر دلتنگم که تمام واژه‏های دوست‏داشتنی ذهنم را بی‏هیچ ترتیبی نوشته‏ام. دلم برای تمام این‏ها – بی‏ترتیب- تنگ شده. نه مثل همیشه، بدتر از قبل. باران که ببارد همه‏ی دلتنگی‏هایم را با گریه می‏شویم.

آی! حضرتِ مهربانی! من دلتنگم. لطفا بفهم...

+ احسان ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()