وقتی همه نیستند، تو که هستی!

1
در چشم بهم زدنی آمدند و رفتند! روزها و آن‏ها. آمدند و رفتند؛ روزها که دوست داشتم لااقل در این زمان، حالا که پیدایشان شده، زودتر بروند تا طعم تلخی‏شان زیر زبانم نماند. آمدند و رفتند آن‏ها که امروز دیگر نیستند و من تنهاتر و دلتنگ‏تر از همیشه، تنها به مرور خاطره‏هاشان دلخوشم! تلخی روزها را می شد فراموش کرد اما آن‏ها که رفتند، تلخی‏اش ماند بر زبانم، دلم، دستانم. حالا جایشان پر شده با بغضی مبهم که هی می‏آید و تا مرز باریدن پیش می‏رود، اما سرریز نمی‏شود.
2
خوب که فکر می کنم می بینم اینجا اگر هیچ کس هم نباشد، اگر هیچ کس برایم نماند، تو هستی. تو و قلب مهربانت هست و همین برای من کافی است تا فراموشی بگیرم تمام دقایق با تو بودن را. مهربانی‏ات را که دوره می‏کنم می‏بینم بیشتر از هر روز، هر لحظه، قدر تو را باید دانست و به نرفتن تو و ماندنت خوشبین بود! تنها چیزی که این روزها، تلخی را از وجودم می‏برد، همین است. در دلم مدام زمزمه می‏کنم: وقتی همه نیستند، تو که هستی!

+ احسان ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()