کورسوی امید برای قلبی که هی تیر می کشد!

توی تهِ ته ناامیدی، توی تاریکی محض، توی هزار و یک درد بی درمان، خبرهای یکی از یکی بدتر، رفتن ها و نیامدن ها، دوری و دیری، به تو که فکر می کنم، دلم روشن می شود. امید به دلم باز می گردد و آینده را آرام تر به انتظار می نشینم. نمی دانم این حس از کجاست، چگونه می آید و چطور دلم را تسخیر می کند.
انگار سال هاست که از هم دور افتاده ایم و این بار که می خواستم بیایم و دیدارت مرهمی باشد بر زخم های کهنه ی دلم، فاصله نگذاشت. فاصله ای که این روزها بر من خسته پیروزاست و کاری از دستان بی رمقم، برنمی آید. جز اینکه انتظار روزهای خوب را بکشم، کاری بلد نیستم.
حالا نشسته ام و به خنده ات در عکسی که تنها سهم این روزهای من از توست، خیره شده ام. همین که توی خنده هایت گم می شوم، امید می آید و بی اختیار در بندبند دلم رخنه می کند، همان موقع است که قلبم تیر می کشد و من به همین دلخوشم: کور سوی امید برای قلبی که هی تیر می کشد!

پی نوشت:
- می خواهم به جایی بروم که هیچ کس نیست، می خواهم فریاد کنم؛ فریادی به وسعت تمام بغض های مانده در سینه ام. هی تو!  جایی را برایم سراغ داری؟
- دوست، رفیق، مهربون، با مرام، با معرفت، رئیس، سالار، بزرگ، همه چی تموم، رحمان، رحیم، کریم! راضی به ماندنم نشو.
- گفت عاشقم شده! خوب که فکر می کنم، گفتن این جمله فرقی برایم ندارد. من از همان روز اول هم عاشقش بودم...

 

+ احسان ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()