این روزهای من، بی کم و کاست

حکایت این روزهای من، تعریف کردنی نیست! در ذهنم، این همه سختی به یکباره نمی گنجد. ترس من هم از همین بود: روزی، سختی ها این گونه آوار شوند بر سرم و چهره نشان دهند و من در این میان، حتی فرصتی کوتاه نداشته باشم برای هضم این سختی ها. می گویند خدا به آدمهای خوب بیشتر سختی می دهد، من خوب نیستم، از پسش هم برنمی آیم، پس لطفاً بی خیال سختی دادن به من شو!
حکایت این روزهای من، ترس است و انتظار؛ ترس دوری. اینجا، حالا احساس غربت می کنم. دلتنگم. انگار در جایی گیر افتاده ام و همه فرسنگ ها از من فاصله دارند. ترس ندیدن دوباره ی آنها که می روند و معلوم نیست دوباره، کی و کجا ببینمشان، ترس ندیدن او که رفته است و من در انتظار دیدار دوباره ی اویم...
چه حس بدی است این انتظار آدم کُش نامرد!
کاش عقربه ها از این روزها می پریدند و من همه چیز را تنها در خواب دیده بودم. هر چند که می دانم این خواب هم کابوسی بیش نیست. کابوسی که حالا رنگ واقعیت گرفته است. برای آینده می ترسم.

پی نوشت:
- برای عزیزی که از جان دوست تر می  دارمش دعا کنید لطفا. همین الان.
- کاش من جای تو بودم. تمام دردت را به جان خسته ام می خرم. باور کن...
- خدایا! حواسم هست، حواست هست؟

+ احسان ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()