نوستالژی حیاط و آکاردئون

توی گوشم صدای آکاردئون پیچیده. از همان‏ها که سال‏های دور، صدایش از کوچه می‏آمد. با اشتیاق توی کوچه می‏دویدم تا صدایش را بهتر بشنوم. دو تا بچه صدایش را درمی‏آوردند، یکی‏شان ساز می‏زد و یکی دیگر با صدای نخراشیده سلطان قلب‏ها می‏خواند: سلطان قلبم تو هستی تو هستی ...
صدای آکاردئون مرا به بچگی‏هایم می‎برد. به حیاط قدیمی خانه پدری که هزاران قصه از کودکی‏هایم در دلش دارد؛ باغچه پرگلش که بچه‏های کوچه، روزهای معلم مشتری دائمش بودند! درخت یاسی که وقتی عطرش توی حیاط می‎پیچید، مستمان می‏کرد و دست آخر، اتاقک کوچک گوشه پشت بام که سال‏ها شنونده خوبی برای حرف‏های تنهاییم بود.
و حالا خانه پدری، شکل و شمایلش عوض شده و هیچ چیز از حیاط و باغچه و اتاقک پشت بام باقی نمانده. حالا از آن سال‏ها انگار هزاران سال فاصله گرفته‏ام، سال‏هایی که نزدیک هم بودیم و ازهم دور!
و حالا باید حسرت آن روزها را بخورم. روزهایی که توی کوچه صدای آکاردئون می آمد ...

پی نوشت:
اول- حالم خوب نیست. تلقین و تقویت روحیه هم فایده‏ای ندارد. به هر حال دوباره سختی‏ها دارند از راه می‏رسند و من باید دست به دامن خدا شوم. خواستم بگویم شاید نوشته‏ام را دوست نداشته باشید، انتظار بی‏خودی نداشته باشید، آن موقع‏ها که حالم خوب است چه می‏نویسم که حالا بنویسم؟!
دوم- اعتراف می‏کنم بعضی اوقات انتظار این همه مهربانی را ندارم. اما آدم‏هایی هستند که هر روز مهربانی‏شان را بی‏دریغ با من قسمت می‏کنند. همیشه از داشتن چنین دوستان عزیزی در زندگی احساس خوبی داشته‏ام. دوستان و همراهانی که بی‏منت سخاوتمندند و به خاطر بودنشان همیشه شاکر خدا بوده و هستم.
سوم- «روزی‏رسان خداست». برای یادآوری چنین حقیقتی ممنون!
چهارم – برای داده و نداده ات شکر.

+ احسان ; ٤:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()