![]() |
توی ماشین، ماهنیمهگرفته بازیگوشی میکرد. از این پنجره به آن پنجره، گاه پشت ساختمانها و درختها قایم می شد و گاه بیمنت خودش را به ما نشان میداد. ماه میرفت و میرفت تا با آسمان یکی شود، آسمان سیاهِ سیاه بود و من مُدام به این فکر میکردم نکند از پس این سیاهی، ماه دیگر بیرون نیاید! نکند پشت این گرفتگی بماند و بماند تا فرداها، تا ابد.
وقتی ماه به سیاهی مینشست، سرخ بود. انگار آتش گرفته بود و خودسوزی میکرد و میرفت. میرفت تا در آسمان گم شود. و آن لحظه بود که من جای لذت بردن از گرفتگیاش، هر لحظه از رفتنش دلتنگ و غمگینتر میشدم. میترسیدم در پس این رفتن دیگر بازگشتی نباشد. میترسیدم شبها، دیگر ماهی از پنجرهی شبهای تنهاییام پیدا نباشد، همدم شبهایبیداریم در تاریکی آسمان، دبگر ندرخشد. و این حس بد است که علاقهای در من برای دیدن لحظات ماهگرفتگی ایجاد نمیکتد.
میترسم؛ پس برای رهایی از این ترس، دورکعت نماز آیات میخوانم، قربةالی الله...
پی نوشت:
- حالا چند ساعتی گذشته و ماه، ماه زیبای آسمان من، برگشته. برگشته تا بی هیچ منتی مال من باشد.