ماه من برگشت!

توی ماشین، ماه‏نیمه‏گرفته بازیگوشی می‏کرد. از این پنجره به آن پنجره، گاه پشت ساختمان‏ها و درخت‏ها قایم می شد و گاه بی‏منت خودش را به ما نشان می‏داد. ماه می‏رفت و می‏رفت تا با آسمان یکی شود، آسمان سیاهِ سیاه بود و من مُدام به این فکر می‏کردم نکند از پس این سیاهی، ماه دیگر بیرون نیاید! نکند پشت این گرفتگی بماند و بماند تا فرداها، تا ابد.
وقتی ماه به سیاهی می‏نشست، سرخ بود. انگار آتش گرفته بود و خودسوزی می‏کرد و می‏رفت. می‏رفت تا در آسمان گم شود. و آن لحظه بود که من جای لذت بردن از گرفتگی‏اش، هر لحظه از رفتنش دلتنگ و غمگین‏تر می‏شدم. می‏ترسیدم در پس این رفتن دیگر بازگشتی نباشد. می‏ترسیدم شب‏ها، دیگر ماهی از پنجره‏ی شب‏های تنهایی‏ام پیدا نباشد، همدم شب‏های‏بیداریم در تاریکی آسمان، دبگر ندرخشد. و این حس بد است که علاقه‏ای در من برای دیدن لحظات ماه‏گرفتگی ایجاد نمی‏کتد.
می‏ترسم؛ پس برای رهایی از این ترس، دورکعت نماز آیات می‏خوانم، قربةالی
الله...


پی نوشت:
- حالا چند ساعتی گذشته و ماه، ماه زیبای آسمان من، برگشته. برگشته تا بی هیچ منتی مال من باشد.

 

+ احسان ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
پيام هاي ديگران ()