![]() |
جلوی آینه می ایستم، نگاهم بی اختیار به موهای سرم می افتد. دستی بر سرم می کشم، چند تار مویم سفید شده. از سر کنجکاوی، موهای سفید را با دقت می شمارم: یک، دو، سه... به ده که می رسم، مکثی می کنم. بی اختیار آهی بلند می کشم و ناامیدانه از کنار آینه رد می شوم. بی آن که بخواهم، غمگین می شوم. یاد کودکی هایم می افتم. مرور روزهای گذشته، روزهایی که آمدند و در چشم بهم زدنی رفتند، آزارم می دهد و من، حالا در آستانه ی گذر از بیست و نه سالگی ام. حقیقتی تلخ که راه فراری از آن نیست... .
انگار در زمان گم شده بودم و حالا که یادم افتاده، فرسنگ ها از آن روزها فاصله گرفته ام. این روزهای من، پر شده اند از همین فکرها و همین حسرت خوردن ها که لحظه ای حتی، دست از سرم برنمی دارند. کاش هیچ وقت به گذر زمان فکر نمی کردم و درهیاهوی زندگی آینه ای نبود که از ایستادن جلویش غصه بخورم! می دانم، همه تقصیرها برگردن همین آینه ها است، این آینه های نشکن!