انتظار بیهوده...

زمستان را با این وقار دوست دارم

و برف را

به این سنگینی

اینجا نه از خش خشی خبری هست نه از عابری خسته

انتظار نیمکت بیهوده است...

+ احسان ; ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ دی ۱۳٩۱
پيام هاي ديگران ()

داری بزرگ می‌شوی...

داری بزرگ می‌شوی، بی آنکه ببینمت. بی آنکه سهمی از این بزرگی نصیبم کرده باشی، بی آنکه بتوانم لذت این بزرگ شدن را لمس کرده باشم.
داری بزرگ می‌شوی و این اتفاق، هر روز مرا بیشتر می‌ترساند که نکند این بزرگی برای تو فراموشی بیاورد و روزی از دلت هم بروم. داری بزرگ می‌شوی و این دوری لعنتی، این تغییر ناگزیر، برای من تلخ، دردناک و جانفرساست.
داری بزرگ می‌شوی و حالا از این خنده و شادی معصومانه، چیزی برای من نخواهد بود. و من از این می‌ترسم. از روزهای بزرگ شدنت واهمه دارم. از روزی که برای تو غریبه‌ای شوم. غریبه‌ای که تنها در زندگی‌ات نقش یک خاطره ی کودکانه را داشته است. این ظالمانه‌ترین اتفاقی‌ست که در این بزرگی رخ می‌دهد و این، عاقبت ماجرا را برای من ترسناک‌تر و ترسناک‌تر می‌کند.
داری بزرگ می‌شوی و من چاره‌ای ندارم تا خودم را راضی به همین سهم اندک؛ به داشتن همین خاطره‌ی کودکی و همین عکس‌ پرخنده‌ات. خوبی داشتن این عکس‌ها‌ شاید این باشد که تو هنوز بزرگ نشده‌ای تا فراموشی به سراغت آمده باشد. با این عکس‌‌ها فرار می‌کنم از واقعیت و زمان را نگه می‌دارم تا همیشه تصویری از تو در ذهنم باقی بماند که بودن و بزرگ شدنت را در کنار خودم حس ‌کنم تا آرام‌تر باشم.
راستش را بخواهی این عکس پرخنده بهانه‌ایست برای گریه‌های شبانه‌ام...

+ احسان ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
پيام هاي ديگران ()